تبليغاتX
آفتاب از نگاه تو می روید

 هر روز كه از خواب بيدار مي‌شوي ، منتظر شنيدن خبري هستي . كامپيوتر را با ترس و لرز روشن مي‌كني . اولين سطرهاي سايت‌هاي خبري مي‌تواند جواب دلهره‌ات را بدهد .

اين روزها تشنه‌ي شنيدن يك خبر خوب هستيم . خبر خوب هم نمي‌خواهيم . خبر بد نباشد ! خوبش پيش‌كش . هر بار يكي از دوستانت را مي‌بيني كه به جرم واهي و باطلي راهي بندش كرده‌اند . دوستان ديده و ناديده‌اي كه همگي در راه هدفي بزرگ تلاش مي‌كنند . دوستانت را به جرم آزادي‌خواهي مي‌گيرند و ترجيع بند هميشگي اتهاماتي كه به آنها مي‌بندند نشر اكاذيب و اقدام عليه امنيت ملي است .

 آهاي آقايان ! منظورتان از امنيت ملي چيست ؟ منظورتان از ملي چيست ؟ ملت كه اين بچه ها را از خود مي‌داند . ملت كه اينها را فرزندان خود مي‌داند . كاري كه اين بچه‌ها مي‌كنند اقدام عليه كدام امنيت است ؟ عليه امنيت كدام ملت ؟ اينها كه دارند در جهت افزايش امنيت زنان و مردان و كودكان ميهن تلاش مي‌كنند ! كدام امنيت را بر هم زده‌اند؟ اگر خواب از چشمانتان ربوده‌اند ، چرا به نام ملت به آنها اتهام مي‌زنيد ؟  اعتراف كنيد كه از آنها ترسيده‌ايد . اعتراف كنيد كه از آزادي مي‌ترسيد . اعتراف كنيد كه از اين كه مردان و زنان به كمترين حقوق مسلم خود دست پيدا كنند بيم داريد . چرا به نام ملت اتهام مي‌زنيد ؟

اما بدانيد كه تمامي اقدامات شما بي‌هوده و واهي است . اين آسمان غمزده هنوز غرق ستاره‌هاست و هرچه كنيد بر تعدادشان افزوده خواهد شد . حالا هي هر شب ستاره‌اي را به زمين بكشيد . 

روزي خواهد آمد كه به خاطر تمامي اعمالتان بايد از تمامي ملت ايران طلب بخشايش كنيد و آن روز بزرگواري ملت را خواهيد ديد . در برابر تمام جنايات شما . شاخه گلي هديه مي‌كنيم تا رويتان سرخ شود از شرم و زنده ماندن برايتان تبديل به عذاب شود . از پيامبرتان نقل قول مي‌كنم : "الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم ! "   . 

                                 

                                        مريم حسين‌خواه بازداشت شد

                                                            عكس از كسوف

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

 و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

 بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری‌ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان رانمی بندند

قفل افسانه ایست

و قلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی‌ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ای‌ست

تا کمترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

                                                                      شاملوی بزرگ

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:38 توسط ققنوس |

 

  

زادروز نيما ، بزرگ مرد شعر ايران خجسته باد

خانه ام ابری ست...

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
 
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
 
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.

 

هست شب

هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.
*
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
*
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب. آری، شب.

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ . ن :

آي ! نيما ! نمي‌داني كه هنوز خانه‌مان ابري است . هنوز شب همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا همه را خفه مي‌كند و من نمي‌دانم به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده‌ي خود را .  آي نيما ! آيا هنوز هم غم اين  خفته‌ي چند كه روز به روز بر شمارشان افزون مي‌شود خواب را از چشمانت ربوده است ؟ مي‌دانم كه هنوز هم نخفته‌اي . بر بلنداي ميهن نامت را فرياد مي‌زنم . صدايم را اگر مي‌شنوي ، بدان كه هزاران نفر در آب دارند مي‌سپارند جان ،اما ساحل نشينان هنوز شاد و خندانند . نيماي عزيز ! كشت همسايه هم در كنار كشت من خشك آمده است . و هنوز من و ياران ديگر فرياد مي‌زنيم :

قاصد روزان ابري داروك كي مي‌رسد باران ؟

                                                كي مي‌رسد باران ؟

                                                           كي مي‌رسد باران ؟

                                                                     كي مي‌رسد باران . . . . . . ؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 14:24 توسط ققنوس |

دخترك  كنار ديوار نشسته است . دو زانويش را بغل كرده و چشمان پف كرده‌ از گريه‌اش را به روزنه‌ي كوچك نور دوخته‌ است . صداي پاهاي بيرون آزارش مي‌دهد . تنهاي تنها به امتداد نور كه بر گوشه‌ي در افتاده خيره است . دوست دارد بداند آن بيرون چه خبر است . ديگر چه كسي را ، به كدامين گناه ناكرده‌اي آورده‌اند ؟

روزي كه به خانه‌اش آمدند ، با پدر و مادر سر سفره نشسته بودند . در فكر اين‌كه فردا صبح در دانشگاه با كدام استاد درس دارند . آيا مي‌شود كه سر كلاسش نرفت يا اين‌كه نمي‌شود؟ آخر فرداي آن روز قرار بود با دوستانش جلوي در زندان بروند . صبح زود . نزديك اذان . آخر باز هم چهارشنبه‌ي آخر ماه بود . باز هم جواني در انتظار كشنده‌ي مرگ . انتظار ويران كننده‌ِ مرگ . آن روزي كه براي سينا رفته‌بودند ، تا لحظه‌ي اذان ، همه تمام سعي خود را كرده بودند . اما همگي در عين اميدواري رگه هايي از ترس و واهمه در چهره‌شان ديده مي‌شد . تا آخرين لحظه كه كسي آمد و خبر تأخير زمان مرگ را داد . پسرك بيچاره ، چند بار براي مردن بايد آماده مي‌شد ؟ حتا فكرش هم ديوانه كننده است .

حالا تنها نشسته است گوشه‌ي اين چارديواري دهشتناك . روزنه‌ي اميدش همان كورسوي نوري است كه امتداد مبهم سكوت را كمي كوتاه‌تر مي‌كند . چقدر دلش براي مادرش تنگ شده . چشمان اشك‌بار مادر هنگامي كه ديگر مي‌دانست حالا حالاها دوباره او را نمي‌بيند يادش مي‌آيد . صداي پدر وقتي كه التماس مي‌كرد كه دخترش را نبرند . و اكنون روزهاست كه از آنها بي‌خبر است . نه خبري . نه تماسي .

تنها صدا ، صداي نفس‌هاي دختري است كه در سلول بغلي ، آرام و بي‌صدا مي‌گريد . و صداي پاهايي كه آزاردهنده هستند و پيغام شومي را با هر گام به همه مي‌دهند : ميهمان تازه‌اي آمده است .

حالا او تنها نشسته است و به ديوار خيره شده . براي چه اينجاست ؟ براي كه ؟ آنهايي كه بيرون هستند آيا او را مي‌شناسند ؟ آيا براي آنها مهم است كه او اينجاست ؟ اصلاً آنهايي كه او را مي‌شناسند آيا مي‌دانند كه او آنجاست ؟ آيا هنوز كسي به ياد او هست ؟‌ نه ! نبايد بشكند . نبايد بلرزد . نبايد اشك‌هاي او را ببينند . بايد محكم بايستد و بخندد .

صداي پا ! صداي پا ! چه صداي آزار دهنده‌اي ! هنوز جاي پنجه‌هاي وحشي آن زني كه او را به اينجا آورد درد مي‌كند .

صداي گريه ! صداي گريه‌ي دخترك سلول بغلي ديوانه‌اش مي‌كند . قلبش مي‌خواهد از سينه‌اش بيرون بزند . تاب نمي‌آورد . بغضش مي‌تركد . آرام آرام مي‌گريد . آنقدر مي‌گريد تا خوابش مي‌برد .

وقتي كه بيدار مي‌شود ، زاويه‌ي نور تغيير كرده است . نور روي ديوار روبه‌رو افتاده است . جمله‌اي روي آن نوشته‌اند . آشناست . جمله‌ كه نه ! شعري است  :

 

      « رسم و ره آزادي يا پيشه نبايد كرد         يا آن‌كه ز جانبازي انديشه نبايد كرد »

 

آشناست . خيلي آشنا . گويي هنوز خون لب‌هاي دوخته‌شده‌ي شاعر در اين شعر تازه است . شعري كه سال‌ها پيش فرخي يزدي با خون لب‌هاي دوخته شده‌اش بر ديوار زندان نوشته است . گويي هنوز تازه است . آري ! هنوز راه زيادي باقي‌است . راهي دشوار و طولاني !

 

                                                                                           ۱۳۸۶/۸/۱۳

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -  

        +دلارام علی به زندان می رود .

        +من می خواهم تصور کنم، دلارام علی

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 21:25 توسط ققنوس |