RSS
درختي تناور را ميشناختم
كه عاشق جوجهكلاغهاي كوچكي بود
كه ميان شاخ و برگش ميزيستند
روزي ماري از درخت بالا رفت و جوجهها را خورد
و درخت با همهي تناورياش،
خم شد ،
پژمرد ،
خشك شد .
۸/۳/۱۳۸۵ خوانسار