وقتي به دوستانم گفتم كه شيشهها هم دل دارند ، همه به من خنديدند ؛ اما من به چشم خودم ديدم كه وقتي يك روز سرد روي شيشهي بخار گرفته نوشتم « من تنها هستم » برايم گريه كرد .
ناهيد دالايي
همشهري ، شنبه 26 فروردين 1385
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 14:6 توسط ققنوس
|
كاش شاملو در پرلاشز خفته بود
« فضلا... ياري»
اعتماد ملی سه شنبه ۲۲/۱/۱۳۸۵
www.roozna.com
مملكت عجيبي داريم. در بسياري از حوزهها ادعاهايمان گوش فلك را پر كرده است ولي نميتوانيم هيچكدام را اثبات كنيم. يعني مدركي نداريم كه اؤبات كنيم و اصلا مداركي داريم كه خلاف آن را براي همان فلكي كه گوشش را كر كردهايم اثبات ميكند. يكي از اين حوزهها احترام به مفاخر و مواريث فرهنگي است. در يك گوشه از اين مملكت مفاخر فرهنگي را بنا به مقتضاي حال خودمان به عرش ميبريم و در گوشهاي ديگر از همين مملكت آنها را انكار ميكنيم. در زماني شاعري را »چهره ماندگار« ميخوانيم و در همان زمان انواع تهمتها و توهينها را-كه در خزانه لغات هيچ چارواداري وجود ندارد- نثارش ميكنيم تا مرگ مثل يك فرشته نجات سر برسد و نعش شاعر را از زير دست و پاي رفتار متناقضمان بيرون بكشد و نجات دهد.
به وجود فيلمسازان جهانيمان افتخار ميكنيم و جايزههاي ريز و درشتشان را زينتبخش بيلان كاري سالانهمان ميكنيم و در همان حال فيلمهايشان را براي داخل مملكت مضر ميدانيم و خودشان را عناصري معلومالحال كه فرهنگ، اخلاق و مذهب مردمان را نشانه رفته است. نوشتههاي نويسندگان و اشعار شاعران سرزمينمان را به عنوان فرازهايي درخشان از فرهنگ ايراني زمزمه ميكنيم و گاه كه سخنگوي جان و جهان ما ميشوند از سر شوق سخنانشان را رو به جلنها و جهانهاي ديگر فرياد ميزنيم و البته در مسندي ديگر كتابشان و شعرشان را مثله ميكنيم و به مصلحتي كه خودمان تشخيا ميدهيم جلوي انتشار انديشهشان را ميگيريم.
اينها رفتارهايي است كه در حيات نويسنده، شاعر و هنرمند با آنان روا ميداريم اما رفتارهايي كه پس از مرگ با آنان ميكنيم خود »يكي داستاني است پر آب چشم«.
طي اين چند سال آنچه بر سر آؤار صادق هدايت آمده است كمتر از آن نيست كه بر سر جسم و جان نويسندگان و شاعران حال حاضرمان رفته است. هم آنچه از سوي دستگاههاي دولتي متولي نظارت بر نشر اعمال شد و هم آنچه كه از طرف ناشران بخش خصوصي در حق آؤار هدايت انجام شد. و اينكه بزرگترين و پر مخاطبترين شاعر زمانه ما و تابلوي شعر امروز ايران در جهان از داشتن يك سنگ قبر سالم در مملكتي كه هنوز »چراغش در آن ميسوزد«، محروم است. هر ساله در آستانه بهار كسي يا كساني نام سنگي شاعر را از روي گورش بر ميكنند و غافل كه نام شاعر عميقتر از شيارهاي يك سنگ سياه مرمرين بر پيشاني شعر امروز ايران حك شده است و دست آهنين پتكها و تيشههاي جهالت به دامانش نميرسد.
به راستي اينان كيانند* جواب اين سوال در همين حوالي است: »من« يا »تو«. همانكه ميتوان »ما« خواند. ما كه در لباسيك متولي فرهنگ، شعر او و امثال او را مثله كردهايم و گاه در جايگاه يك ناشر كتابهاي نويسنده و شاعر را بدون رعايت حقوق قانوني آنان به »بازار« فرستادهايم و زماني در هيات انبوه خوانندگان، براي خواندن آؤارشان پولي به جيب ديگران ريختهايم. هميشه با اين سوال تاسف ميخوردم كه چرا هدايت و ساعدي در »پرلاشز« خفتهاند* چرا آنانكه زندگي و آؤارشان نشاني براي زنده بودن ملت ماست پيكرشان در آغوش وطن نيست* جواب را يك نفر يا نفراتي هر سال در آستانه بهار بر سنگ مزار شاملو حك ميكنند.
يادم ميآيد چند سال پيش بعد از سرقت دو لوح نفيس زرين و سيمين از موزه تختجمشيد به دست امين اموال ميراث فرهنگي و ذوب كردن يكي از اين دو اؤر منحصر به فرد، كسي در روزنامهاي نوشته بود چقدر خوب شده كه برخي آؤار باستاني ارزشمند ما را غربيها دزديدند و در موزههاي خود گذاشتند. اين آؤار امروزه در دست ما نيستند، ولي هستند. حالا اين آرزو از ته دل بسياري خود را به زبان ميرساند كه »كاش شاملو در »پرلاشز« خفته بود.«
انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی
www.roozna.com
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:34 توسط ققنوس
|
دخترك مهربان غمگين من ،
با ستارهي اميدش حرف ميزند.
ستارهي كوچك تنها
در ميان تمام ستارهگان ميدرخشد.
فاصله
تبلور سوختن است
براي ستارهي كوچك
كه نور را
به امتداد سپيد مهر
مماس ميكند.
و سكوت شب را
ياراي آن نيست
كه به پاسداري تاريكي
بنشيند.
. . .
دخترك مهربان!
آيا گيسوانت را
هنگام طلوع ستاره
شانه خواهي كرد؟
مردمك چشمانت غمگينت آيا
لبخند مهرآميز ستاره را
به ياد خواهد سپرد؟
. . .
ستارهي كوچك ميدرخشد
پر نور تر از هميشه
شايد براي هميشه
و يا شايد . . .
آخرين بار شايد باشد
كه چشمك سرشار از عشق او را
در آسمان خيالت خواهي ديد!
و تراوش نورش را
در رگهايت
حس خواهي كرد.
ستارهي كوچك پر نور
جادهي نقرهيي رنگ اميدت را
روشن ميسازد
هنگامي كه به او مينگري،
سلامات را
به گرمي
به او اهدا كن .
. . .
تا دوباره كه بر خواهد گشت،
درودهاي بيكران بر او باد!
. . .
زمان
تجسد انتظار است
و انتظار
تبلور عشق!
دخترك مهربان!
شاد باش!
كه انتظار روزي ديگر
و شبي ديگر
و ديداري ديگر
، اميد را ،
كه نزديك است.
اراك ۱۸/۷/۱۳۸۲
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 13:13 توسط ققنوس
|
به دوست خوبم آفتابگردان عاشق سري بزنيد
http://sunflowerinlove.persianblog.com
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:52 توسط ققنوس
|